شنبه , فروردین ۳ ۱۳۹۸
آموزش وردپرس
خانه / آخرین اخبار / داستان های شاهزاده پارس / قسمت اول / شن های زمان

داستان های شاهزاده پارس / قسمت اول / شن های زمان

داستانهای شاهزاده پارس
قسمت اول
شنهای زمان

اکثر مردم فکر می کنند زمان مانند رودخانه است که سریع و مطمئن در یک جهت حرکت می کند. اما من ظاهر زمان را دیده ام، و می توانم به شما بگویم: آنها اشتباه می کنند. زمان اقیانوسی طوفانیست. شما ممکن است تعجب کنید که من کی هستم یا چرا من این را می گویم. بنشینید و من برایتان یک داستان که مانندش را هیچ کس تا به حال نشنیده به شما بگویم. [اولین و آخرین خط در سه گانه]

ارتشی بزرگ بهمراه پادشاه مقتدرشان شاه شارامان و شاهزاده‌ی جوانشان از بابل پایتخت ایران به سمت هند و شهر آزاد به راه افتادند. قرار بود دیداری ساده باشد اما دسیسه‌ی وزیری مکار و البته بیمار در آن سرزمین شاه ایران را وسوسه کرد تا حمله کنند و شهر را به تاراج ببرند. ارتش حمله کرد و شهر را گرفت. در میان نبرد شاهزاده‌ی ایرانی از بقیه جدا شد و در دخمه ای پنهان در زیر قصر ظرف ساعت شنی بزرگی پیدا کرد و در ادامه مسیر خنجری یافت. او متوجه شد خنجر می تواند زمان را به مدتی نه چندان زیاد به عقب برگرداند. شاهزاده خوشحال از یافته اش به نزد پدرش رفت تا یافته اش را به او نشان دهد. وزیر هم هنگام ملاقات شاهزاده با پدرش آنجا بود. او خنجر را می خواست. بقای او بسته به این شی بود او بیمار بود و به زودی عمرش خاتمه می یافت چون با هرسرفه خون باری که می کرد یک قدم به مرگ نزدیک تر می شد. شاهدخت فرح دختر سلطان ماهاراجه که اسیر شده بود متوجه شد وزیر می خواهد بوسیله خنجر خود را نامیرا کند. او با فریاد هشدارش را داد اما دیر شده بود. شاهزاده‌ی از همه جا بی خبر خنجر را وارد جای مخصوصش در زمانسنج شنی کرد و شن ها بیرون آمدند. و نفرین همه را فرا گرفت و همه افراد شهر تغییر شکل یافتند و به هیولاهایی زشت تبدیل شدند. شاهزاده وقتی به خود آمد توسط هیولاهای شنی محاصره شده بود. مردانی که حتی پدرش نیز درمیانشان بود. شاهزاده می جنگید اما سربازان نفرین شده کشته نمی شدند. فرح که از نفرین در امان مانده بود و از توانایی های خنجر زمان باخبر بود او را راهنمایی کرد تا بکمک خنجر سربازان را به شنی که از آن تشکیل شده بودند تبدیل کند و وارد خنجر کند. شاهزاده و فرح با هم همراه شدند و در قصر شروع به کشتن سربازان شنی کردند. در مسیر شاهزاده همه چیز را متوجه شد. وزیر می خواست خنجر را بدست آورد و شاهزاده باید به محل ظرف شن زمان بازگردد و با مصرف همه‌ی شن ها زمان را به عقب برگرداند. اما درست در لحظه ی عمل شاهزاده شک کرد و خنجر را وارد ظرف نکرد. فرح دوباره فرصت نیافت به موقع هشدار دهد چون آنجا زمان نبود. وزیر سر رسید و طلسمی به سمت آنها فرستاد. او خواستار خنجر بود.طلسم همه چیز را از جایش بلند کرد. طوفانی به راه افتاد و خنجر بر زمین افتاده بود. فرح گفت که او نباید خنجر را به دست آورد. پس شاهزاده به جای نگه داشتن خود و فرح که در میان طوفان در هوا گرفتار شده بودند خود را رها کرد و خنجر را قبل از این که دست وزیر به آن برسد برداشت و طوفان هردویشان را با خود برد. فرح از شاهزاده جدا شد و در حمامی به انتظار او نشست. شاهزاده هنگامی که به هوش آمد به دنبال او رفت و بالاخره به فرح رسید. او در حوض پر از آب بود و به او پیشنهاد پیوستن به خود را داد. شاهزاده فریب خورده بود. فرح زمانی که او خوابش برد خنجر زمان را برداشت و به سمت محل ظرف شنی رفت. شاهزاده سریعا بعد از بیدار شدنش به دنبال او رفت. او واقعا عاشق فرح شده بود. فرح به بام اتاقی که ظرف شن زمان در آن قرار داشت رفته بود. هنگامی که شاهزاده سر رسید فرح درحال جنگیدن با هیولاهای شنی بود.


وقتشان روبه اتمام بود و باید زمان به عقب می رفت. اما فرح از سوراخ سقف به سمت پایین سقوط کرد. در لحظه آخر شاهزاده خم شد تا او را بگیرد. خنجر زمان در دستان فرح بود و شاهزاده تیغه ی خنجر را گرفت. از دستش خون آمد اما عشقش را رها نکرد ولی فرح می دانست این پایان سفر اوست پس خنجر را رها کرد. کاگولوگیا آخرین سخن فرح بود. سخنی که فرح در بچگی اش از مادرش شنیده بود و کسی از آن اطلاع نداشت. او از سقوط جان سالم به در نبرد. شاهزاده گریان و ناراحت به پایین رفت و بر سر فرح گریست. وزیر سر رسید و گفت خنجر را به او بدهد تا جاودانگی را برایش رقم زند. اما شاهزاده گفت:
برای همیشه زندگی کنم وقتی کسانی که دوست دارم مرده اند و من مقصرم؟ من مرگ را انتخاب می کنم.
سپس به سرعت از روی سکو ها بالا رفت و خنجر را وارد ظرف کرد و زمان شروع به برگشتن به عقب کرد.


شاهزاده خود را در چادری در محل اجتماع ارتش یافت زمانی که هنوز حمله به شهر آغاز نشده بود. او فورا به راه افتاد و به اتاق خواب فرح رفت. فرح که بیدار شده بود متوجه حضور شاهزاده در پشت سرش شد. شاهزاده گفت نترس، و او خنجر را به فرح نشان داد و ادامه داد این متعلق به شماست. فرح گفت که این خنجر در محل گنجینه های پدرم باید باشد. چگونه… شاهزاده به میان حرف او آمد و گفت: اکثر مردم فکر می کنند زمان مانند رودخانه ایست که سریع و مطمئن در یک جهت حرکت می کند. اما من ظاهر زمان را دیده ام، و می توانم به شما بگویم: آنها اشتباه می کنند. زمان اقیانوسی طوفانیست. شما ممکن است تعجب کنید که من کی هستم یا چرا من این را می گویم. بنشینید و من برایتان یک داستان که مانندش را هیچ کس تا به حال نشنیده تعریف کنم. و شروع به تعریف ماجرایش کرد و تا طلوع خورشید حرف زد.
اما بعد صبح شدن وزیر به آنجا آمد و شاهزاده که برخلاف فرح می دانست که او چه قصد هایی دارد به او حمله کرد. وزیر قبل از مردنش گفت که می توانست نامیرا شود.
فرح گفت پس درست است که او خائن بود؟ شاهزاده خنجر را به سمت او گرفت و گفت این را به غار گنج پدرت بازگردان و بخوبی نگهش دارید. شاهزاده که هنوز او را دوست داشت او را بوسید اما فرح خوشش نیامد و عصبی شد. شاهزاده زمان را چند ثانیه عقب برد تا عملش را از بین ببرد. قبل از این که برود فرح گفت که آیا او را بچه تصور کرده که باید حرفهایش را به سادگی باور کند. شاهزاده گفت حق با شماست این فقط یک قصه بود. خنجر را به او داد و خواست آنجا را ترک کند او پرسید که نگفتی تو را چه خطاب کنم و شاهزاده جواب داد فقط صدام کن کاگولوگیا …


فرح هاج و واج رفتن شاهزاده را نظاره کرد او کلمه‌ای که فقط او و مادرش از آن اطلاع داشت را به زبان آورده بود کلمه‌ای که مادرش به او گفته بود هر وقت ترسید آنرا بر زبان آورد. شاهزاده که کارش را به اتمام رسانده‌ بود به نزد پدرش برگشت.

گردآورنده: مهرداد رشیدی

ادامه دارد…

درباره ی Ragnar Lothbrok

همچنین ببینید

معرفی شخصیت های ویچر/ قسمت پنجم/ هالمار، کریس، بیرنا، اولاک

معرفی شخصیت های ویچر / قسمت پنجم: «هالمار کرایت» هالمار بسیار شبیه پدرش، کراچ کرایت …

2 دیدگاه

  1. خداقوت.
    یادش بخیر عجب ۳ گانه ایی بود. برای یه لحظه دوباره تمام صحنه های بازی برام زنده شد
    منتظر ادامه ی داستان پرنس هستم…

    “شاهزاده که هنوز او را دوست داشت او را بوسید اما فرح خوشش نیامد و عصبی شد. شاهزاده زمان را چند ثانیه عقب برد تا عملش را از بین ببرد.” 😍😍😍

دیدگاهتان را بنویسید