یکشنبه , خرداد ۲۶ ۱۳۹۸
آموزش وردپرس
خانه / آخرین اخبار / داستان های شاهزاده پارس / قسمت دوم / جنگجوی درون

داستان های شاهزاده پارس / قسمت دوم / جنگجوی درون

داستانهای شاهزاده پارس
قسمت دوم
جنگجوی درون

 

شاهزاده ی بی خبر از همه جا محکوم به مرگ شد بی آنکه بتواند سرنوشتش را تغییر دهد.
پس از آزاد و رها سازی شن های زمان در شهر “آزاد” در هندوستان، شاهزاده تمام تلاشش را کرد تا خطایش را جبران کند. او با کمک فرح و قدرت پیشبینی آینده در چندین جای قصر ماهاراجه بالاخره زمان را به عقب برگرداند. حتی وزیر خائن را نیز به قتل رساند. پس بی شک دردسر ها باید به پایان می رسید اما چنین نبود. خط زمانی دستکاری شده بود و محافظش، موجودی آفریده شده توسط خدایان، باید مسببش را مجازات می کرد. مجازاتی که حکمش مرگ بود…

در تلاشی ناکام که شاهزاده برای این موجود دامی مهیا کرده بود، مربی اش داریوش و مادرش مهری جانشان را از دست دادند.

هفت سال گذشت. و شاهزاده تمام شبهای این هفت سال را کابوس می دید. کابوسی که در آن او در کوچه پسکوچه های بابل در حال فرار بود. فرار از خود مرگ. حتی سایه اش نیز سعی در فرار بود به گونه ای که اگر ممکن بود او را جا بگذارد. او باید می مرد و خواب های پریشانش وعده این مرگ را به او می داد. پس تصمیم گرفت راهی برای رهایی بیابد.
او به نزد پیرمردی خردمند که در کودکی اش معلم او بود رفت تا از او راهنمایی بخواهد. او از کابوس هایش گفت و اینکه باید کاری بکند که از شرشان خلاص شود. مرد پیر از جزیره زمان برایش گفت: جزیره زمان، جایی که شنها آفریده شدند جایی که ماهاراجه ساعت شنی را دزدید. شاهزاده گفت و اگر بتوانم به این جزیره بروم، چه؟
پیرمرد گفت آنها می گویند ماهاراجه درگاه های آنجا را یافت. از کجا می توانست از میان زمان به عقب برود؟
شاهزاده جواب داد از میان زمان به زادگاه شن ها … وقتی ارتش ما به قصر ماهاراجه سفر کرد، اتفاق وحشتناکی افتاد.
مرد پیر گفت شما شنهای زمان را پیدا کردید.
شاهزاده درحالی که ترس در لحن حرف زدنش بود گفت: بدتر … من آنها را باز کردم.
پیرمرد گفت هرکسی که شن ها را رها سازد باید بمیرد…
شاهزاده گفت من مجبور شدم کسانی که درکنارشان جنگیدم را بکشم. کسانی که دوستشان داشتم.
پیرمرد گفت اما حالا جانوری غیر قابل توقف در تعقیب شماست. شاهزاده با اظطراب گفت برای اولین بار در زندگیم می ترسم.
مرد خردمند گفت و تو خواهی مرد. شاهزاده درحالی که به دنبال دلیل درستی برای کارش می گشت جواب داد.
من از خود شنها برای معکوس کردن زمان استفاده کردم. آن را به مانند یک ساعت که هرگز بازنشده تبدیل کردم.
مرد پیر گفت جانور. دهاکا نگهبان خط زمانی است. شما باید حتما بمیرید، پس شما را به چنگ می آورد و می بینید که با سرنوشت خود روبه رو می شوید
شاهزاده تصمیمش را گرفت. او گفت پس سعی خودمو می کنم. که بهتر از اینجا صبر کردن برای مرگ هستش
قبل از این که شاهزاده آنجا را ترک کند پیرمرد به او هشدار داد دیوانگیه! حتی اگر شما موفق به رسیدن به جزیره شوید. شما هنوز هم باید با ملکه زمان مواجه شوید!
من در زمان سفر می کنم و از اینکه شن های زمان ساخته شه جلوگیری می کنم. اگر هیچ شن و ماسه ای وجود نداشته باشد، دهاکا با من خصومتی نخواهد داشت!
پیرمرد آخرین توصیه و هشدارش را داد.
پس برو، شاهزاده من. اما این را بدانید، سفر شما به خوبی پایان نخواهد یافت. شما نمی توانید سرنوشت خود را تغییر دهید هیچ کس نمی تواند…

شاهزاده ارتشی را مهیا کرد و سوار بر کشتی به سوی جزیره زمان به راه افتاد. اما در حالی که دریا ناآرام و مواج بود کشتی شان مورد حمله کشتی ناشناسی قرار گرفت. کشتی مهاجم به فرماندهی دختری به نام شادی به قصد جلوگیری از ورود شاهزاده به جزیره آمده بودند. کشتی شاهزاده صدمات شدیدی دید و افرادش یکی پس از دیگری درحال کشته شدن بودند. پس شاهزاده برای جنگیدن با فرمانده دشمن رفت. شادی دختری ماهر در شمشیر زنی بود موی سرش همچون پسران کوتاه شده و زره اش اصلا بدنش را نپوشانده بود و شاهزاده خیلی زود متوجه شد که حریفی قدرتمند در برابرش است. شادی به شاهزاده گفت تو هرگز زنده به جزیره نخواهی رسید
شاهزاده در جواب به او گفت بخاطر خودت هم شده باید امیدوار باشی که نتونم. شادی صورت شاهزاده را زخمی کرد و شاهزاده که عصبی شده بود به حملاتش افزود اما مبارزه هنوز برای شادی همچون سرگرمی بود او برای مسخره کردن شاهزاده گفت ظاهرا ملکه توانایی هاتو خیلی دست بالا گرفته. شاهزاده با تعجب پرسید ملکه؟ اما شادی به سادگی شمشیر شاهزاده را از دستانش بیرون آورد و پاسخ سوالش فقط چند ضربه و لگد بود که او را از کشتی به داخل آب انداخت.

 

شاهزاده بیهوش شده بود و زمانی که به هوش آمد خود را در ساحل جزیره زمان یافت. در حالی که لاشه کشتی اش نیز در همان حوالی به گل نشسته بود. او راه خود را به داخل قلعه یافت تا اینکه به ابتدای پلکان های ویران شده ای رسید. او حس کرده بود که شادی او را زیر نظر گرفته پس گفت یالا من می دونم اینجایی خودتو نشون بده، از جایی که من اومدم با دشمنانمان عادلانه رفتار می کنیم و اگر هم شمشیر نداشته باشند به آنها شمشیری می دهیم. شادی از پشت به او نزدیک شد اما شاهزاده بالگدی او را از خود دور کرد سپس خود را در محاصره افراد شادی یافت او با دستان خالی اش یکی از مهاجمان را کشت و شمشیرش را به دست گرفت. شمشیری که نقش یک عنکبوت قرمز بر تیغه سیاهش بود. شادی فرار کرد و شاهزاده بعد از کشتن افرادش به دنبالش رفت. شاهزاده وارد اتاقی عجیب شد که در انتهایش شادی مقابل طلسمی شبیه گردبادی درخشان ایستاده بود. شاهزاده شمشیر به دست به سمت او رفت اما شادی وارد گردباد کوچک شد و ناپدید گشت. شاهزاده حیران گفت شگفتا این دیگر چه جادوییست؟ او متوجه شد که خودش هم وارد گردباد شده. تمامی چیز های اطراف شاهزاده تغییر شکل یافت و شکل کاخی آباد یافت. شاهزاده به گذشته رفته بود. شاهزاده که هنوز در حیرت مانده بود متوجه حضور شادی نشد. شادی لگدی به او زد و دوباره فرار کرد. شاهزاده به دنبالش رفت اما خیلی زود راهش را در کاخ تودرتو گم کرد.
او باری دیگر از طریق گردباد زمانی دیگری به زمان حال آمد و متوجه شد فردی سیاه و مرموز با چهره ای سفید و چشمانی آبی همچون چشمان خودش نیز در کاخ حضور دارد و گه گاه با او مواجه می شد اما هربار دور از یکدیگر و فرد سیاه با نقش های سفید بر بدنش از او فرار می کند. ولی در یکی از دیدار هایش او شمشیری به سمت شاهزاده پرت کرد که باجاخالی شاهزاده اتفاقی برایش نیفتاد.
همچنین شاهزاده مرتبا توسط دهاکا پیدا می شد و هیولای بزرگ و سیاه که او هم نقش هایی سفید بر تن داشت او را تعقیب می کرد. شاهزاده زمانی که برای بار اول توسط دهاکا تعقیب می شد فهمید که این هیولا فقط یک هدف دارد و آن مرگ شاهزاده بود. زمانی که دهاکا نزدیک می شد همه جا همچون خاک مرده ی بیابان ها رنگ می باخت و دهاکا با شاخکهای روی شکمش سعی در گرفتن شاهزاده داشت. اما شاهزاده به سرعت و البته به سختی از میان تله ها و دام های کاخ عبور می کرد و با دویدن وارد یکی از دخمه های گرداب زمانی می شد. ورودی همه آن دخمه ها با آبشاری کوچک بسته شده بود. شاهزاده به راحتی از زیر آب عبور می کرد اما هنگامی که شاخکهای روی شکم دهاکا از آب عبور کردند شاهزاده فریادهای دردناک هیولا را شنید. او متوجه شد وسیله در امان ماندن از شر او پیدا کردن همین آبشار های کوچک می باشد. دهاکا از آب می ترسید و این تنها امتیاز شاهزاده بود.

بالاخره شاهزاده درحالی که در کاخ می گشت و البته در زمان گذشته آن، توانست شادی را بیابد. صدای فریاد های او و زنی دیگر شاهزاده را به سمت آنها کشاند. او وارد مکانی بزرگ شد و در همان ابتدای ورود مرد مرموز سیاه را مشاهده کرد مرد سیاه فورا از آنجا رفت و شاهزاده به سمت شادی رفت. او با زنی دیگر درگیر شده بود. شادی او را پرت کرد اما قبل از اینکه بی افتد شاهزاده وارد ماجرا شد و با شادی شروع به جنگیدن کرد. برخلاف دفعه قبل اینبار شاهزاده پیروز نبرد بود. او شادی را به شدت زخمی کرد و زنی که از گوشه سکو آویزان شده بود را کمک کرد تا به بالا بیاید و سقوط نکند. ظاهر و پوشش او حتی از شادی هم کمتر بود و او خود را با پارچه ای قرمز پوشانده بود. شادی قبل مرگش گفت شما نمی تونین سرنوشتتونو تغییر بدین و شاهزاده از این حرف تکراری متعجب شد. جسد شادی در انفجاری کوچک از شن های زمان از بین رفت. زن قرمز پوش خود را از خادمان ملکه زمان معرفی کرد. او از شاهزاده جدا شد و به او توصیه کرد که از آنجا برود. اما شاهزاده به مسیرش در قصر نفرین شده و به ظاهر بی پایان ادامه داد تا اینکه بالاخره محل جایگاه نگهداری ساعت شنی اسرارآمیز را یافت و دوباره زن قرمز پوش را آنجا ملاقات کرد. شاهزاده گفت که به دنبال ملکه این جزیره می گردد او ورودی اتاق ملکه که در بزرگ بسته شده ای بود را نشان شاهزاده داد و گفت برای باز کردن این در باید دو مکانیسم بزرگ را که هرکدام در سمتی از جزیره قرار دارند راه بی اندازی
راه رفتن به آنجا توسط اهرمی باز می شد که کلیدش شمشیری بود که او به شاهزاده داد. دو دستگاه بزرگ که باید هرکدام را جداگانه باز کرد شامل مسیر آبرسانی در باغ های شرقی کاخ و دومی مجموعه چرخ دنده هایی که از حرکت باز ایستاده بودند. در مسیرهای رسیدن به هردوی آنها بارها دهاکا پیدایش می شد و شاهزاده را دنبال می کرد. و هربار این آب روان بود که نجاتش می داد. شاهزاده پس از حل کردن معمای یکی از دو مکانیسم به نقطه آغاز برگشت و با کمک اهرم راه بعدی را باز کرد. او مجددا آن زن را ملاقات کرد که شاهزاده متوجه شد او از دیدنش متعجب است شاهزاده از او اسمش را پرسید و او خود را کالینا معرفی کرد. کالینا شمشیری دیگر به شاهزاده داد و به او هشدار داد که شن های داخل ساعت شنی در حال پایین آمدن است و به زودی وقتش تمام می شود. به هرحال شاهزاده به مسیر دوم رفت و در ابتدای ورود به بخش مکانیکی جزیره دوباره با مرد سیاه مرموز برخورد کرد. او در بالای سر شاهزاده در حال رفتن به جای دیگری بود که شاهزاده به سمتش فریاد زد که از او چه می خواهد. اما او کاری به شاهزاده نداشت و راهش را با عجله ادامه داد. شاهزاده در مسیرهای عبورش از هرجای کاخ با سربازان و غول هایی در زره های فلزی برخورد می کرد. او توانست چرخ دنده ها را نیز به کار بی اندازد. شاهزاده به نقطه آغاز مسیرش یعنی محل اهرم بازگشت به محض بازگشتش دهاکا پیدایش شد. شاهزاده برگشت که فرار کند که همان مرد سیاه با صورت مجسمه مانندش را دید. دهاکا شاخک هایش را به سمت شاهزاده پرت کرد اما شاهزاده جاخالی داد و مرد سیاه به دست شاخک ها افتاد. دهاکا او را به سمت خود کشید و او را در درخششی سریع به کلی محو و نابود کرد. دهاکا بلافاصه آنجا را ترک کرد بی آنکه کاری به شاهزاده داشته باشد. شاهزاده به سمت اتاق ساعت شنی به راه افتاد و طبق انتظار کالینا در آنجا منتظرش بود.

من داشتم فکر می کردم کالینا این جزیره برای تو کوچیکه و جاییه که کوچیک تر هم میشه من بانویت را متوقف خواهم کرد با من به بابل بیایید، فرصتی خواهید داشت تا زندگی جدیدی را شروع کنید رها از شر این مکان. اما کالینا ابراز تاسف کرد و گفت که نمی تواند. او در جلوی شاهزاده به راه افتاد. مکانی که واردش شدند تالاری بزرگ بود که در اطرافش مجسمه های شیر های بزرگی که بالدار و با سرهای شاهین هستند گذاشته بودند. در انتهای تالار سریر خالی ملکه قرار داشت کالینا اهرمی در یکی از دیوار هارا پایین آورد و دری آهنی به سرعت پایین آمد و ورودی تالار را مسدود کرد سپس به سمت سریر رفت و شاهزاده پرسید که ملکه کجاست؟ کالینا اما همه چیز را آشکار کرد شمشیر های دوقلویی که بر روی دسته های سریر بود را برداشت و به سمت او برگشت و گفت من متاسفم شاهزاده ولی فقط یکی از ما امروز سرنوشت رو فریب میده. شاهزاده گفت تو ملکه ای؟ کالینا جلو آمد و شروع به حرف زدن کرد من امیدوار بودم که دهاکا تو را بکشد، من امیدوار بودم که شادی تو را از جزیره دور نگه دارد یا برجها کارت را تمام کنند؛ من حتی شمشیری را که به تو دادم لعنت کردم و هنوز تو نمرده ای!
خب با این حرف ها شاهزاده تصمیم به انجام کاری گرفت که از اول هم برایش آمده بود. مرگ ملکه زمان یعنی به وجود نیامدن شن های زمان و این یعنی شاهزاده هرگز ساعتی شنی باز نمی کرد هرگز دهاکا دنبالش نمی کرد و او نجات می یافت. پس شاهزاده شروع به جنگیدن با ملکه زمان کرد. قدرت های او غیر قابل باور بود. اما شاهزاده عادت به شکست دادن شکست ناپذیران داشت. زمانی که کالینا کشته شد با انفجاری که شاهزاده را پرت کرد تبدیل به شن و گرد و خاک شد. شاهزاده به زمان حال برگشت سپس از کاخ بیرون آمد و داشت آماده می شد به خانه بازگردد اما یکدفعه همه جا رنگ باخت و همچون خاک های بی ثمر بیابان شد. دهاکا نزدیک بود. شاهزاده برگشت و او را پشت سرش دید. این غیر ممکن بود او اصلا نباید باشد اما هنوز بود و به دنبال گرفتن جان شاهزاده ی پارس…
دهاکا پای شاهزاده را که در حال فرار بود گرفت و به پشت خودش پرت کرد. شاهزاده در پشت سرش دهاکا بود و روبرویش راهی نامعلوم که مشخصا به دخمه ای با ورودی آب ختم نمی شد. پس دهاکا می توانست تا ابد به دنبالش برود اگر شاهزاده راهی دیگر نیابد. شاهزاده با تمام توانش می دوید و از کوره راه ها عبور می کرد درحالی که حتی یک ثانیه هم فرصت تصمیم گیری نداشت. اما بالاخره توانست به آرامگاهی کهن وارد شود در حالی که ورودی در پشت سرش مسدود شد. او خسته و ناتوان به دیواری تکیه داد و با خود شروع به حرف زدن کرد:
من سازنده این خرابی هستم بنابراین این چیزی است که در جدول زمانبندی نوشته شده است که نمی تواند تغییر کند. شاهزاده متوجه شد دهاکا سعی دارد از سوراخ سقف که توسط میله هایی مسدود شده بود وارد شود. شاهزاده بلند شد و به سمت بالا گفت پس بیا سراغم. سپس با خود ادامه داد : در تلاش من برای از بین بردن شنهای زمان، من خودم مسبب ایجادشان شدم. او با ناراحتی به دیواری بزرگ که حاوی نوشته هایی با خطوط میخی بود تکیه داد اما به محض دست زدن به دیوار نوشته ها روشن شدند و معنی کلمات برای شاهزاده تداعی گشت:
“بگذار همه کسانی که این را می خوانند بدانند، شجاعت و دلاوری کسانی که برای ماهاراجه جنگیدند و سقوط کردند. ما برای قدرت شنهای زمان جستجو می کردیم، ولی بیشتر مرگ را در بین آنها پیدا کردیم، اما نقاب شبح به من فرصتی دیگر برای گذر از میان زمان و تغییر سرنوشتم داد.”
این سنگ نگاره به من غیرممکن را نشان داد. اما ماسک شبح به من فرصتی دیگر می دهد، شاید هنوز امیدی وجود داشته باشد.
یکی از دیوارها شروع به لرزیدن و ریختن کرد. دهاکا داشت به زور وارد آن مکان می شد. شاهزاده درحالی که فرار می کرد به او گفت:
تو شانس خود را برای گرفتنم داشتی، دیگر به دستش نمیاری!

شاهزاده راه خود را به قصر دوباره پیدا کرد و به گذشته و محل مرگ کالینا رفت او متوجه شد که پشت دیوار سریرش یکی دیگر از راه های رفتن به زمان حال است یکی دیگر از همان گردبادهای شنی کوچک. او با عبور از چند جای مختلف به میدانی که دور تا دورش را آب ها فرا گرفته بود رسید. او با یک پرش از پرتگاه آن عبور کرد و پس از خلاص شدن از چند دام وارد محل نقاب شبح شد. نقاب بر روی سر یک جسد خشک شده قرار داشت. شاهزاده آنرا برداشت و بر صورتش نهاد. یکدفعه انگار که چیزی بر سرش بکوبند در گوشهایش سوت بلندی شنید او فریاد زد و خبر نداشت که حتی در هوا نیز معلق شده. بدنش به سیاهی رفت و نقاب وارد گوشت و پوست صورتش می شد. ثانیه های بعد او بر روی پاهایش ایستاده بود. او به خودش گفت من به این چیز تبدیل شده ام. او به همان شخص سیاه مرموز تبدیل شده بود. شاهزاده فهمید که در تمام این مدت هربار خودش را دیده است.
نیروی ماسک انگار درحال نابود کردنش بود چون مدام در حال از دست دادن انرژی اش بود اما هربار که آب از چشمه های پاک می نوشید حالش بهبود می یافت انگار همیشه آب پلیدی ها را پاک می کند.
او به میدان وسط آبها بازگشت و با گریفونی که به او حمله کرد جنگید. شاهزاده فهمید می تواند به میزان بی پایان از قدرت شنهای زمان استفاده کند.
او به مسیرش ادامه داد تا اینکه در میان غارها دوباره سروکله دهاکای مزاحم پیدایش شد و او را دنبال کرد. شاهزاده او را به سمت پلی باریک کشاند. او از آن عبور کرد اما دهاکا با خراب شدن پل سنگی به اعماق کوهستان سقوط کرد.
شاهزاده حالا با خیال آسوده به راهش ادامه داد حالا او همان شخص مرموز بود و از تمامی جاهایی که قبلا خودش او را دیده بود عبور کرد. او در یکی از دیدار ها به سمت یک مهاجم شمشیری را پرت کرد که از پشت قصد حمله به خود قدیمی اش را داشت. درحالی که شاهزاده قبلا تصور کرده بود شمشیر به قصد کشتن او پرت شده. نقاب به او این فرصت را می داد که گذشته اش را تغییر دهد.
او از گوشه ای از کاخ متوجه گفتگوی کالینا و شادی شد که درباره او حرف می زدند و اینکه شادی نباید اجازه دهد او وارد جزیره شود. چون قرار بود شاهزاده کالینا را بکشد و او قصد داشت این خط زمانی را تغییر دهد و شادی را مجبور می کرد شاهزاده را بکشد. اما شادی مخالف این بود که خط های زمانی و سرنوشت ها تغییر پذیرند. در ادامه مسیر شاهزاده از محلی که شادی و کالینا درحال جنگیدن باهم بودن نیز رد شد. کالینا از این که شاهزاده کشته نشده عصبی بود و شادی می گفت که اگر خیلی دوست دارد می تواند خودش انجامش دهد. شاهزاده از آنجا رد شد اما قبلش خود پیشینش توانست چند ثانیه او را ببیند.
شاهزاده به یاد آورد که دهاکای گذشته او را یعنی شکل سیاهش را با شاخک هایش گرفته بود. پس اینبار خود اصلی اش باید قربانی می شد تا این گذشته جبران شود. اما در میان مسیر “دهاکای گذشته” سر می رسد و او را از مسیر اصلی منحرف می کند. بالاخره شاهزاده به محل اهرم باز می گردد به این امید که دیر نکرده باشد به سرعت می دود. او دقیقا سر بزنگاه به آنجا رسید. درحالی که با خود حرف می زد: بهم بگو که دیر نکرده ام. او به پایین آمد و گفت تمامی این اتفاق ها قبلا روی داده اند. شاهزاده متوجه شد که در همان جای قبلی می باشد اما به موقع به عقب پرید و شاخک ها شاهزاده ی گذشته را گرفتار کرد. او به خود قبلی اش گفت که متاسف است.
پس از رفتن دهاکا شاهزاده متوجه شد که نقاب خاصیتش را از دست داده. او آنرا برداشت و به شکل انسانی اش باز گشت. سپس به سرعت به سمت محل نگهداری ساعت شنی رفت.

شاهزاده مجددا از کالینا درخواست رفتن با او به بابل کرد اما باز ملکه زمان در حال فریب دادنش بود. شاهزاده بدون توجه به کالینا که کنار اهرم بسته شدن در آهنی بود به سمت سریرش رفت و شمشیر های روی آن را برداشت و به سمت او برگشت. شاهزاده گفت لازم نیست این چنین تموم شه با من به زمان حال بیا
کالینا جواب داد پس تو می تونی منو در زمان خودت بکشی بجای من؟ من متاسفم شاهزاده اما امروز فقط یکی از ما می تونه سرنوشت رو فریب بده.
کالینا فهمید که قبلا یکبار به دست او کشته شده پس حتما باید او شاهزاده را بکشد او با قدرتش شمشیر هایش را به دست گرفت و به سمت شاهزاده دوید.
شاهزاده دیوار پشت سریر را خراب کرد و قبل از اینکه کالینا گردنش را از پشت بزند برگشت و دستانش را گرفت و ملتمسانه به او گفت کالینا، ملکه، گوش کن! اما کالینا گفت نه تو گوش کن خط زمانی گفته که تو منو می کشی ولی من خط زمانی رو تغییر می دم. اما شاهزاده او را به سمت گردباد شنی سفر در زمان پرت کرد و کالینا به زمان حال رفت. شاهزاده به دنبالش رفت و او را در میدان سنگی بزرگ که دور تا دورش آب رودخانه فراگرفته یافت.

توجه: در داخل بازی معمای ۹ جان قرار دارد و بسته به اینکه پلیر معما را حل کند یا خیر دو پایان برای بازی در نظر گرفته شده بود.
اگر پلیر بدون پایان معما به سراغ کالینا برود چنین روی می دهد:

شاهزاده به سوی میدان پرید و شروع به حرف زدن با کالینا کرد تا او را از تصمیمش به نبرد باز دارد اما کالینا مسر بود که شاهزاده را بکشد. شاهزاده گفت من می دونم چی دیدی این که تصور کردی چه دیدی. کالینا جواب داد پس می دونی که انتخابی ندارم شاهزاده گفت اینجا همیشه انتخاب هستش.
کالینا گفت پس من زندگی ام را و برای تو مرگ را انتخاب می کنم
کالینا حمله کرد. شاهزاده به ناچار مجبور شد برای بار دوم با کالینا بجنگد و در نهایت او را به قتل رساند. دقایقی بر سر جسد او صبر کرد که یکدفعه متوجه یکی از دیوار های قلعه مجاور شد که از آن صدای برخورد های مهیبی می آمد. آری دوباره دهاکا سر رسید. شاهزاده بلند شد و چندین بار فریاد نه سر داد و گفت که این چطور ممکن است؟ شن ها در زمان حال است نه در ساعت شنی. دهاکا جسد کالینا را با شاخک هایش بلند کرد و درحال تبدیل آن به شن بود که شاهزاده با درماندگی زانو زد. شاهزاده فهمید که او به دنبال شن های زمان بوده. دهاکا به بالای سرش آمد و شاهزاده گفت تو از من چی می خوای؟ دهاکا شاخکهایش را به سمت مدال داخل زره شاهزاده پرت کرد و آنرا گرفت. مدال آخرین وسیله زمانی بود و این پایان ماجرا باید باشد. دهاکا در جلو چشمان شاهزاده ناپدید گشت. او کارش را به اتمام رسانده بود و شاهزاده سرنوشت خود را تغییر داده بود.
او سوار قایقی شد و به سمت بابل به راه افتاد. او از اینکه بالاخره خود را رهانیده بود خوشحال بود. سرنوشت تغییر کرد اما به قیمتی گزاف. از دور بابل در آتش در حال سوختن بود. مرد پیری که قبل از سفر از او اندرز گرفته بود حقیقت را گفته بود. او نمی توانست سرنوشتش را تغییر دهد. هیچکس نمی توانست. و شاهزاده به خود گفت من چه کردم…

پایان دوم:(پایان اصلی)
شاهزاده توانست معما را حل کند و در محل ظرف شنهای زمان شمشیری جدید یافت.
شرح وقایع در انتهای بازی به شرح زیر است:

شاهزاده وارد میدان شد و همان حرف هارا تکرار کرد و دوباره کالینا حمله کرد اما اینبار شاهزاده گفت. سرجایت بمان من نمی خوام تو رو بکشم. کالینا گفت حتی اگه نخوای هم منو می کشی خط زمانی چنین طلب می کنه. شاهزاده به سرعت حرف می زد تا فرصت کافی برای گفتنش را داشته باشد او گفت نه کالینا تو سرنوشتتو می تونی تغییر بدی همونطوری که من دادم. جانور وحشتناکی مقدر شده بود که جانم را بگیرد اما من خودم را رها کردم از…
در همین حین کالینا متوجه حضور دهاکا شد که به سمتشان می آید او پرسید اون چیز دیگه چیه؟ شاهزاده شروع به حرف زدن با خود کرد. نه این چطور ممکنه او از مرگ کالینا در گذشته جلو گیری کرده بود و نباید شنی در ساعت و ظرفش باشد. دوباره همه جا رنگ باخت و حضور نحس دهاکا از همیشه خطرناکتر بود.
شاهزاده به سمت او دوید دهاکا او را پرت کرد و به سمت کالینا رفت. شاهزاده متعجب بود که او را نگرفت سپس فهمید و گفت این کالیناست که به این زمان تعلق ندارد و حالا دهاکا به دنبال اوست.
اگر من بگذارم او را بگیرد باعث مرگ او شده ام. شاهزاده به سمت شاخکهای دهاکا که کالینا را گرفته بود شمشیر کشید و فریاد زد این همه ی اشتباه توست. شمشیر توانست چند شاخک دهاکا را ببرد شمشیر جدیدی که به دست آورده بود قدرت آب را به همراه داشت تنها عنصری که بر او اثر داشت. شاهزاده گفت این ممکنه؟ پس این شمشیر می تونه مقابل دهاکا ازم محافظت کنه. پس این جانور نمی تونه تا ابد شکست ناپذیر بمونه.
شمشیر آب هاله ای آبی رنگ در اطراف تیغه اش یافته بود. شاهزاده شروع به زدن دهاکا کرد و کالینا با قدرت های منحصر به فردش از پشت سرش از او پشتیبانی می کرد. بالاخره دهاکا درحالی که بخاطر مبارزه با شاهزاده ضعیف و البته تمرکزش را از دست داده بود با قدرت کالینا به سمت لبه میدان پرت شد شاهزاده هم شروع به زدن او کرد و در نهایت شمشیرش را وارد سر دهاکا کرد و دهاکا به داخل رودخانه سقوط کرد. رودخانه پر از آب شروع به نابود کردن دهاکا کرد. با انفجاری سیاه در نهایت هیولای خبیث هلاک شد.
شاهزاده از سر خستگی زانو زده بود که کالینا را در بالای سر خود دید.
شاهزاده گفت ما باهم قایقی می سازیم ما باهم این جزیره را ترک می کنیم و باهم به بابل بازمی گردیم.
درحالی که آفتاب غروب می کرد سوار بر قایقی جزیره را ترک کردند.

اینچنین سرنوشت تغییر یافت. اتفاقی که نباید می افتاد. اما نه تنها شاهزاده سرنوشت پیشینش را که همان باز کردن شن های زمان بود پاک کرد بلکه تقدیر مرگ کالینا به دست خودش را از بین برده بود.
درحالی که شاهزاده عاشق کالینا می شد سرزمینش نابود می شد.
درحالی که آنان از عشق و بودن باهم لذت می بردند بابل می سوخت، تاج پادشاه بر زمین می افتاد و شرارت خویشتنش وعده پایانی بدتر برای شاهزاده می داد.
درحالی که فرح بر صلیبی کشیده شده بود، شاهزاده ی تاریک به خود دیگرش قول داد:
همه چیزهایی که مال توست در حقیقت مال من است … و من. این چنین خواهد بود!
آری چنین خواهد بود زیرا چیزهایی که مقدر شده بود تغییر کرده بود.
همانند گفته پیرمرد دانا که در ابتدای سفر شاهزاده خطاب به او هشدار داد:
سفر شما به خوبی پایان نخواهد یافت. شما نمی توانید سرنوشت خود را تغییر دهید هیچ کس نمی تواند…

گردآورنده: مهرداد رشیدی

ادامه دارد…

درباره ی Ragnar Lothbrok

همچنین ببینید

بوسه های خون آشام / جلد چهارم / رقص با خون آشام (کامل)

درود دوستان عزیز امروز با ارائه جلد چهارم از کتاب بسیار زیبای بوسه های خون …

دیدگاهتان را بنویسید