چهارشنبه , اردیبهشت ۴ ۱۳۹۸
آموزش وردپرس
خانه / آخرین اخبار / داستان های شاهزاده پارس / قسمت سوم / دو سریر

داستان های شاهزاده پارس / قسمت سوم / دو سریر

داستانهای شاهزاده پارس
قسمت سوم
دو سریر

اشتباهات بزرگی روی داده بعضیهایش بزرگ و بعضیهایش کوچک اما این یکی بیشترین بها را خواهد داشت. شاهزاده برای نجات جانش به جزیره زمان رفت او باید از آفریده شدن شن های زمان جلوگیری می کرد تا جانش در امان بماند. او باید ملکه زمان را به قتل می رساند خط زمانی چنین بود کالینا می مرد مدالیون نابود می شد و داهاکا می رفت اما این چیزی نبود که اتفاق افتاد. شاهزاده در حقیقت کالینا را هم نجات داد و با این کار همه را به نابودی کشاند…

قایق شاهزاده و کالینا درحال رفتن درمیان آبها بود. شاهزاده به مدالیون می نگریست و به گذشته فکر می کرد. او آن را به داخل آب انداخت که کالینا از پشت سرش گفت: شاهزاده، از همه ی آینده های ممکن، این یکی بیشتر مقرر شده بود … اما چیزی تغییر کرده است. شاهزاده به او اطمینان داد که نگران نباش، کالینا، هیچ آسیبی به شما در بابل نخواهد رسید … من قول می دهم.

آنها داشتند به بندر نزدیک می شدند که شاهزاده گفت: بنگر ما نزدیک خانه هستیم.
آتش بالای فانوس دریایی از گوشه ای از کوه نمایان شد. اما هنگامی که قایق کمی دیگر حرکت کرد مشخص شد این آتش فانوس نیست. کل شهر در حال سوختن بود. حمله ای بزرگ به شهر روی داده بود. به محض اینکه قایق در تیررس قرار گرفت سربازان به وسیله منجنیق ها به سمت قایقشان گلوله های بزرگ آتشین پرتاب کردند. و بالاخره یکی از آنها به قایق برخورد کرد و هر دو به داخل آب افتادند. شاهزاده کالینا را بیهوش بر روی تکه چوبی دید اما خود هم ناتوان تر از آن بود که به سمت او شنا کند. زمانی که به خود آمد در کنار ساحل افتاده بود او بلند شد و به جست و جوی کالینا شروع به دیدن اطراف کرد. صدای شمشیر ها و فریاد سربازان همه جا می پیچید. شاهزاده کالینا را پیدا کرد اما از او دور بود. دو سرباز که کلاه خود هایشان به شکل سر گاو بود آمدند و کالینای بیهوش را بردند.

شاهزاده به دنبالش رفت اما فاصله شان بیشتر از آن بود که بشود بهشان رسید. شاهزاده بی سروصدا جلو می رفت و نگهبانان را می کشت. آنها سربازان ستیانزی بودند و شاهزاده از هدفشان از این لشکر کشی خبری نداشت. دو سرباز کالینا را به قصر بردند و شاهزاده از میان کوچه پس کوچه های ویران به سمت قصر رفت. در جلو چشمانش مردم بیچاره درحال غارت و کشته شدن بودند. او به داخل قصر رفت و به اتاق سریر پدرش رسید. او صدایی آشنا را در پشت دیوار ها می شنید که از خنجر زمان حرف می زد. شاهزاده خود را به حیاط قصر رساند چندین سرباز در آنجا بودند و در انتها مردی عصا به دست کنار کالینا بود که به چوبی بسته بودند. شاهزاده به سرعت به سمتشان دوید اما از گوشه ای که ازش غافل شده بود طنابی آهنی و تیغ دار به سمتش پرت شد و به دور دستش بسته شد. زنجیر در گوشت دست چپش گیر کرد و او بر زمین خورد. زنی که سر دیگر زنجیر را در دست داشت به جلو او پرید و گفت خب ما اینجا چی داریم؟ شاهزاده مرد عصا به دست را شناخت او وزیر بود. او برگشت و رو به پرنس گفت: آه تو باید شاهزاده پارس باشی سرانجام به خانه بازگشتی. خیلی دیر و من نگران شدم. در حیاط کنار شاهزاده مردی چاق به نام کلمپا به همراه زن زنجیر به دست که مهستی نام داشت ایستاده بودند و دو مرد هیکلی که انگار دوقلو بودند در آنطرف تر به شاهزاده می نگریستند. وزیر به سمت کالینا برگشت و درحالی که خنجر زمان را از لباسش بیرون می آورد گفت من باور دارم چیزی دارم که مال تو هستش. او خنجر را به شکم کالینا فرو برد و او به شن تبدیل شد قسمت هایی از شن به سمت چهار فرمانده وزیر رفت و قسمتی از آن نیز وارد دست چپ شاهزاده شد. زنجیر قطع شد و دستش همچون سنگی سیاه گشت که نقش هایی طلایی نیز پیدا می کرد. در سمت دیگر وزیر که پس از سال ها هنوز مشتاق جاودانگی بود برای دست یابی به آن خنجر را وارد شکم خود کرد و شنها را وارد بدنش کرد. او شروع به تغییر شکل کرد از پشتش شاخک هایی بیرون آمد که لباسش را پاره کرد. محاسنش ریخت و چهره اش کمی تغییر کرد. او خنجر را پرت کرد و شاهزاده از فرصت استفاده کرد و به سمت خنجر دوید و در حالی که حیاط بخاطر انفجار شن درحال فروریزی بود شاهزاده خنجر را به دست گرفت و سقوط کرد اما توانست با زدن خنجر بر دیوار از سرعتش بکاهد و جان خود را با رفتن به یکی از راه رو های قصر نجات دهد. اما همه جا انگار درحال فروریختن بود شاهزاده شروع به دویدن کرد تا از تکه هایی که از سقف پایین می افتاد در امان بماند.

شاهزاده در راه به چند لحظه پیش فکر کرد. چه اتفاقی افتاده بود. چه چیزی تغییر کرده بود که وزیر زنده بود و به بابل لشکر کشی کرده بود و سپس متوجه شد.

 

شاهزاده خط زمانی را تغییر داده بود پس هرگز شن زمانی نبوده که بخاطرش حتی وزیر را هم بکشد. ماهاراجه زمانی که به جزیره زمان رفته بود اشیا و کتب باستانی را یافته بود اشیایی همچون خنجر و کتبی که از شن زمان می گفت. وزیر به دنبال شن زمان بود پس با خنجر به بابل آمده بود. شاهزاده هنوز از بعضی چیز ها سر در نمی آورد. ولی فرصت نیافت بیشتر فکر کند چون دست چپش شروع به درخشش کرد و او درد زیادی حس کرد. او به داخل یک سوراخ سقوط کرد و به داخل کانال های فاضلاب افتاد.

صدایی در سرش گفت بیدار شو شاهزاده بیدار شو. شاهزاده نفهمید این صدا از کیست اما صدا او را راهنمایی می کرد تا به راهش ادامه دهد. خیلی راه نرفته بود که یکدفعه درخشش دستش بازگشت و به دنبال آن نوار هایی سیاه اطرافش را فرا گرفت سپس خود او شروع به سیاه شدن کرد و نقش طلایی دستش همه جای بدنش را گرفت. حالا شاهزاده مردی سیاه و ترسناک با نقش هایی طلایی بر بدن و صورت بود متوجه زنجیر در دستش شد که بیرون می آمد و می شد آن را به عنوان سلاح استفاده کرد. شاهزاده توسط موجوداتی زشت محاصره شد اما او با راهنمایی صدا آنها را کشت و شنی که آنها را فرا گرفته بود را با خنجر زمان می گرفت.
شاهزاده با گرفتن شن ها قوت می گرفت و با نبودن شن ضعیف می شد. شاهزاده تاریک مسیرش را در کانال ادامه داد و در راه صدا با او حرف می زد و از خودش می گفت از این که او خوی خشن و تاریک شاهزاده می باشد و برای کمک به او آمده. شاهزاده به آب رسید و به محض لمس آب موج هایی او را فرا گرفت و سیاهی کنار رفت زنجیر به جایش بازگشت و شاهزاده شکل انسانی اش را به خود گرفت. آب همیشه پلیدی را دور می کرد. شاهزاده از اینکه صدا آن را قبلا نگفته بود عصبی شد اما او توانست بالاخره بیرون بیاید و خود را در حاشیه شهر بابل یافت. او از برجی بالا رفت و از بالای آن متوجه درگاهی برروی سطح زمین شد که هیولایی طلایی بر بالای آن ایستاده بود. او وزیر بود که تغییر شکل یافته بود.

تمامی ارتشش به واسطه شن ها تغییر شکل یافته بودند. صدای شاهزاده تاریک گفت او حالا قدرتمند شده ولی شاهزاده عصبی شد و گفت که نمی گذارد بابل را از او بستاند. شهرش را و البته سریرش را…
وزیر از همان درگاه که صفحهای فلزی با سوراخی بسیار کوچک بود از آنجا رفت. شاهزاده نگهبانان را کشت و به پایین برج رفت او شن های داخل صفحه‌ی فلزی را با خنجر زمان گرفت و به راهش ادامه داد. اما قدرت تاریک دوباره او را فرا گرفت و تا جلوی دروازه که جویباری قرار داشت او به همین شکل راهش را ادامه داد. با وارد شدن به داخل آب مجددا به شکل انسانی بازگشت سپس او سوار بر ارابه ای شد درحالی که صدای شاهزادهی تاریک به او می گفت که آیا او مطمئن است می تواند کنترلش کند. شاهزاده اسبها را به حرکت وا داشت و به سمت قصر به راه افتاد. مسیر زیادی را طی نکرده بود که با سربازان وزیر برخورد کرد. آنها داشتند قفسی را که دختری در آن بود را جا به جا می کردند. با دیدن شاهزاده آنها نیز با ارابه دنبالش کردند. شاهزاده به قفس توجه نکرده بود. دختری که در آن زندانی بود سالها پیش معشوقه اش بود ، او فرح دختر ماهاراجه بود.

شاهزاده با دردسر های بسیار توانست از دروازه های قصر عبور کند. شاهزاده شاهد ویرانی شهرش بود. او حتی از پدرش خبر نداشت. صدای شاهزاده تاریک به شاهزاده گفت آیا از مردی که جانشان را نجات داده تشکر نمی کنی؟ شاهزاده در جواب گفت: اولا تو یک مرد نیستی صدایی در سرم هستی دوما تو ما را نجات ندادی من دادم سوما من از تو کمک نخواستم. اما صدا به او اطمینان می داد که به کمکش نیاز خواهد داشت چون او خوی مبارزه گری اوست و بدون آن شاهزاده هیچ توانایی ندارد. شاهزاده مدام با صدا در حال گفتگو بود بی آنکه بتوانند همدیگر را قانع کنند. در راه شاهزاده که از پشت بام ها عبور می کرد در یک جا از مسیرش فرصت نیافت با دشمنی که به سمتش می آمد مبارزه کند چون او بر نرده ای آویزان بود اما چندین تیر که معلوم نبود از کجا پرتاب شده سرباز دشمن را هلاک کرد و او را نجات داد. شاهزاده زمانی که به انتهای تیر نگریست آنرا به گونه ای آشنا یافت اما اهمیتی به آن نداد. در ادامه او به محل برگزاری مسابقات یا جایی شبیه به آن رفت که چندین جایش ویران شده بود. اما این اصل ماجرا نبود در زمین میدان مبارزه هیولایی بزرگ نشسته بود و با صخره ی بزرگی که در دستان او همچون ریگی کوچک بود شمشیرش را تیز می کرد. شاهزاده بارها با دیو های بزرگی مبارزه کرده بود اما این یکی واقعا هیولا بود. شاهزاده شاید به اندازه یکی از دندان هایش می بود. دندان هایی که حالا سر جایش نبودند. فک پایینی مرد هیولا کنده شده بود و زبانش از میان گردنش آویزان بود.

شاهزاده توانست مرد را بشناسد او همان کلمپا مرد چاق و یکی از چهار فرمانده وزیر بود همانی که هنگام مرگ کالینا آنجا بود. شن های زمان او را بزرگ و کم هوش کرده بود. شاهزاده با بدبختی خود را دو بار همچون مورچه ای که بر دیواری بالا می رفت به صورت دیو رساند و خنجر زمان را بر چشمانش فرو برد. حالا که او کور بود به راحتی بر پاهایش شمشیر زد و در نهایت خنجر زمان را بر پشت گردنش نهاد و تا انتهای ستون فقراتش را برید. جسد هیولا بر وسط میدان که کلیدی مخفی و نیز یک راه ورودی بر تونلی زیرزمینی بود افتاد. دروازه ای باز شد و مردم بیچاره ای که آنجا زندانی بودند آزاد شدند. شاهزاده به آنها گفت که به او نزدیک نشوند چون درد و درخشش دست سیاه شده اش دوباره پیدایش شده بود و تا ثانیه های دیگر همه جایش سیاه می شد. شاهزاده به ناچار خود را به داخل سوراخ وسط میدان انداخت و از مردم فراری شد…

شاهزاده دوباره به سطح زمین و سپس به بام خانه ها برگشت و با فرح روبه رو شد. او دوباره با چند تا از تیر های آشنایش یکی از دشمنان شاهزاده را زمین زد. او برگشت که برود که شاهزاده او را با نامش صدا زد فرح برگشت و پرسید که نامش را از کجا می داند. شاهزاده تاریک با لحنی طنز گفت که مشتاقانه منتظر جوابش می باشد. شاهزاده که واقعا نمی دانست چه جوابی دهد تکه تکه شروع به حرف زدن کرد. اینکه او حرف هایی شنیده از شاهزاده هندی شجاع داستان های شگفت انگیزی شنیده و اینکه او به بابل آمده تا وزیر شیطان صفت را مجازات کند که دچار پریشانی شده. فرح تیری را در کمانش قرار داد و به سمت شاهزاده گرفت. شاهزاده تاریک با همان لحن قبلی گفت می بینی حالا اون میاد که مارو بکشه. اما فرح تیر را بر همان دشمن شاهزاده زد که ظاهرا هنوز تسلیم مرگ نشده بود. فرح از چگونگی زنده ماندنش در این دنیای خشن گفت و به سرعت درحالی که شاهزاده را غریبه خطاب می کرد او را به درود گفت و دور شد. شاهزاده ناراحت بود که او را غریبه صدا زده بود شاهزاده تاریک گفت که چون تمامی اتفاقات پیشین پاک شده بود نه شن زمان نه شهر آزاد و نه شکست وزیر هیچ کدام اتفاق نیفتاده بود. شاهزاده باید دوباره با وزیر روبه رو شود. فرح رفته بود اما دیری نپایید که دوباره شاهزاده با فرح روبرو شد. فرح اینبار خنجر زمان را در دستان او دید و پرسید که چطور آنرا به دست آورده ؟ شاهزاده گفت که آن را از وزیر گرفته فرح با شنیدن اسم وزیر اخم کرد و گفت آن خائن پدرش را کشته و مردمش را برده کرده و او را زندانی کرده بود. وزیر حالا زوران خود را خدای زمان نامیده بود. شاهزاده گفت که می داند که چکارهایی می کند و می خواهد او را پیدا کند و بخاطر بلایایی که بر سر فرمانروایی اش آورده بود مجازاتش کند. فرح متعجبانه پرسید که “تو” پسر شارامان هستی ؟ شاهزاده پارس؟ شاهزاده جواب داد و تو دختر ماهاراجه هستی. شاهزاده گفت که هردویشان یک هدف دارند و باید با هم بمانند فرح گفت شاید در صورتی که او حمایتش کند. شاهزادهی تاریک گفت که از امتحان خسته شده شاهزاده گفت که ساده است و این که او متحدی خوب خواهد بود. شاهزاده و فرح با هم به سمت قصر به راه افتادند و در باغ، وزیر یا بهتر است گفت آن چه که وزیر به آن تبدیل شده، دیدند. فرح گفت اون چیه و شاهزاده گفت که وزیر هستش و فرح از تغییر شکل او در تعجب بود پرسید چه اتفاقی برایش افتاده؟ شاهزاده گفت چیز هایی وحشتناک و صدای شاهزاده ی تاریک برای خود دیگرش تصحیح کرد: چیز هایی شگفت انگیز.

وزیر هنوز انسان بود البته نیم تنه بالایش و از کمر به پایین او جسمی طلایی پیداکرده بود که به پشتش هم می رفت دو بال و درحالی که پایی نداشت که بر روی زمین بگذارد بر بالای آن حرکت می کرد. شاهزاده و فرح به راهشان ادامه دادند شاهزاده باید همه کارها را می کرد و فرح ایراد می گرفت او گفت که اگر می تواند سریع تر باشد شاهزاده گفت اگر می خواهد می تواند خودش تشریف بیاورد پایین و انجامش دهد او آرام ادامه داد که پس از هفت سال هنوز چیزی تغییر نکردهاست. فرح شنید و پرسید هفت سال؟ از چه حرف می زنی شاهزاده گفت که این یک استعاره ادبی است. فرح گفت در اینجا چیز های زیادی در مورد او عجیب است شاهزاده ی تاریک برای مسخره کردن خود دیگرش گفت اون هیچ نظری در مورد تو نداره. فرح متوجه فریاد های مردم شد که در پایین قصر در حال قتل عام شدن بودند او گفت که به کمک نیاز دارند شاهزاده او را برای کمک به آن ها فرستاد و خودش وارد قصر شد تا به سراغ وزیر برود. او حالا جاودانه شده بود اما شاهزاده خنجر زمان را داشت و قرار نبود وزیر شکست ناپذیر هم باشد.

وزیر در حال کشتن گارد سلطنتی بود که شاهزاده سر رسید. فاصله ی بینشان چندین طبقه بود و وزیر به سرعت درحال پیشروی بود و سربازان را تکه تکه می کرد. شاهزاده گفت که تسخیر یک شهر چیزیست و این ظلم و خشونت چیز دیگریست. با عصبانیت فریاد زد که همه ضربه هایی که به فرمانروایی اش وارد شده را برگرداند شاهزاده تاریک گفت که نزدیک هستیم شاهزاده خیلی نزدیک، بگذار زجرش دهیم. هربار که شاهزاده عصبی می شد یا میل به مبارزه در او زیاد تر می شد صدای شاهزاده ی تاریک نیز قوت می گرفت. قدرت تاریک دوباره برگشت و او سیاه شد. شاهزاده در قصر به راهش ادامه داد تا اینکه به وزیر رسید او در بالای سطح زمین که آب گرفته بود معلق بود و هنگامی که شاهزاده وارد آب شد به شکل انسانی اش بازگشت. وزیر از آنجا رفت و شاهزاده فرصت واکنشی پیدا نکرد. هر بار که او سیاه و سپس عادی می شد نقش طلایی دستش بیشتر می شد و حالا به پشتش هم رسیده بود. شاهزاده به نزد فرح بازگشت او گفت که وزیر فرار کرد و فرح گفت همه مردند و وزیر را دید که به چه تبدیل شده و به کجا رفته. شاهزاده گفت پس ما هم به دنبالش می رویم. اما صدای کمک خواستن زنی فرح را از رفتن بازداشت اما شاهزاده تاریک گفت که بگوید نه شاهزاده گفت که بدنبال وزیر می رود چون همه چیز را از او گرفته .


فرح او را ملامت کرد و گفت آنها مردمش هستند که او دارد رهایشان می کند که زجرشان را ببیند شاهزاده گفت که یادش رفته مردم خودش هم زجر دیدند که حالا قضاوتش می کند فرح گفت که او کسی نیست که قضاوتش کند او می تواند مردمش را رها کند اما نمی تواند جلوی او را بگیرد. فرح رفت شاهزاده با فریاد درحالی که دور می شد گفت که او می رود وزیر را بکشد و به این اتفاقات پایان دهد شاهزاده ی تاریک او را تشویق کرد اما هنگامی که دید شاهزاده مردد است گفت چیه؟ شاهزاده گفت که ممکن است بلایی سرش بیاید و نمی تواند از دستش دهد. شاهزاده ی تاریک گفت نه نه نه ما خیلی نزدیکیم. شاهزاده فرح را پیدا کرد و او گفت که چه می خواهد شاهزاده گفت که به حرف هایش فکر کرده و اینکه او راست گفته اما فرصت ادامه حرف هایش را پیدا نکرد چون شمشیری از بینشان به سرعت رد شد. مهستی یکی دیگر از چهار فرمانده وزیر پرتاب کننده بود شاهزاده گفت که فرح برود و او به زندگی این زن پایان دهد. شاهزادهی تاریک او را مسخره کرد و درحالی که صدای خود را زنانه و نازک می کرد گفت که این کار ها را می کند که فرح او را “قهرمان من” خطاب کند. اما شاهزاده مثل همیشه به حرف های او اهمیت نداد. شاهزاده با مهستی وارد نبرد شد اما در میانه نبرد دستش درد گرفت و شروع به سیاه و درخشان شدن کرد. شاهزاده که همین حالا هم صدایش تغییر کرده بود گفت الان نه. شاهزاده سیاه شد و در حقیقت همین حالا باید چنین می شد. حال ورق برگشت و شاهزاده که حریف مهستی نبود حالا مدام به دنبال او بود و مهستی در حال گریختن اما بالاخره او را شکست داد و از پشت بام پایین انداخت. اتفاقی که نباید بی افتد افتاد و فرح سر رسید و شاهزاده را به شکل هیولایی و سیاهش دید. فرح با ناراحتی پرسید که او یکی از آنهاست و در تمام این مدت فریبش داده؟ فرح تیری را آماده پرتاب به سمت او کرد. شاهزاده گفت که درست است که شن ها باعث شده اند که ظاهرش تغییر کند اما خلق و خوی و قلبش هنوز انسانیست و از او خواهش کرد که او را باور کند. اما فرح با دلی شکسته گفت که از او دور شود. او تیر را پرت کرد اما نه به سمت شاهزاده او با ناراحتی شروع به دویدن کرد.

شاهزاده خود را به آب رساند و به شکل عادی برگشت. نقش های طلایی حالا بخشی از پشتش را هم گرفته بود. او فرح را صدا زد که او را ببیند و بپذیرد که تغییر فقط از نوع فیزیکی بوده نه چیزی بیشتر. فرح اما گفت که چرا باید باور کند او از شاهزاده گفت که دیده میل به نبرد و انتقام دارد و کار هایش اصلا خوب به نظر نمی آیند شاهزاده گفت که اما او بخاطر فرح بازگشته. فرح گفت که باید برود و به تنهایی سریرش را پس بگیرد. شاهزاده به مسیرش ادامه داد و صدای مزاحم داخل ذهنش مدام با او کلنجار می رفت تا اینکه شاهزاده با یک آتش سوزی یک کارگاه روبه رو شدند شاهزاده می رفت که مردم درحال سوختن را نجات دهد تا لااقل به خودش ثابت کند که به چیز هایی که فرح گفته تبدیل نشده است. شاهزاده تاریک مخالف بود اما شاهزاده وارد کارگاه شد و متوجه شد که آتش سوزی کار یکی از فرمانده های دوقلوی وزیر می باشد. شاهزاده به اطرافش نگریست که چطور دروازه بزرگ را برای بقیه باز کند. او به مجسمه پدرش رو کرد تا از او کمک بخواهد و همین نگاه کردن فکری را وارد ذهن او کرد. او توانست در بزرگ را با زدن مجسمه به آن بشکاند و مردم را نجات دهد. شاهزاده در میان مردم پیرمرد آشنا و استاد قدیمی اش را پیدا کرد. او شاهزاده را به مردم معرفی کرد و شاهزاده گفت که از اینکه او را سالم می بیند خوشحال است. اما فرمانده ای که آتش سوزی را به راه انداخته بود با ارابه اش به میان مردم آمد و به سرعت نیز فرار کرد.

شاهزاده سوار بر ارابه ای دیگر شد و به دنبالش رفت شاهزاده توانست پس از تعقیب و گریزی طولانی و سخت به او برسد. شاهزاده خود را به سمتش پرت کرد و هر دو در میدانی دایره ای بر زمین افتادند شاهزاده خود را آماده نبردی تن به تن با این فرمانده هیکلی و تبر به دست کرد که از پشت برادر فرمانده لگدی به او زد شاهزاده برگشت و دید که تحت محصره برادران دوقلوست که هرکدامشان دوبرابر او بزرگ بودند. شاهزاده با برادر شمشیر به دست درگیر شد ولی فرمانده تبر دار به سمتش رفت و تبرش را پایین آورد شاهزاده کنار رفت و از فرصت استفاده کرد. تبر در زمین گیر کرده بود و شاهزاده شروع به زدن او کرد. برادر دیگر نزدیک شد اما شاهزاده هردوی آنها را با خنجر زمان زخمی کرد. او تنها بود حتی صدای شاهزاده تاریک نیز ساکت بود. او به حرف هایش گوش نکرده بود و حالا تنها شده بود. دوباره تبر گیر کرد و شاهزاده هنگامی که فرمانده شمشیر به دست نزدیک شد ضربه ای به برادرش زد و به سمت او پرید و گلویش را برید و به سمت برادرش پرت کرد. او تبدیل به شن شد و فرمانده تبر به دست با نعرهای به سمت او رفت. شاهزاده دیگر توان مقابله با این هیولا را نداشت پس عکس العملی نشان نداد. در لحظه ی آخر چند تیر بر سینه ی فرمانده زده شد و تبر از دستش بیرون آمد و کنار شاهزاده بر زمین فرو رفت. فرمانده کشته شد و تبدیل به شن گشت.

فرح از راه رسید. او شاهزاده را نجات داده بود. پس از او تشکر کرد اما صدای شاهزاده تاریک گفت که پرتابی شانسی بود. آنها وارد حیاط کاخ شدند درحالی که همه جا ساکت بود و محافظی نمی دیدند. شاهزاده دستش را بر زمین گذاشت و لرزش آن خبر از آمدن گارد وزیر می داد. شاهزاده به فرح گفت که بدود. اما چند ثانیه نگذشت که از همه طرف همچون مور و ملخ سربازان بیرون ریختند. هر دو محاصره شدند و راه فراری نداشتند. در این هنگام بود که مردم شهر آمدند که در جلو همه ی آنها شاهزاده استاد پیرش را دید او فریاد زد: درود همه بر شاهزاده پارس کسی که در سرزمینش شناخته نشد تو مردم شهر رو نجات دادی و ما برای حمایت از تو آمده ایم. مردم بر سر دشمنان شنی شان ریختند و جنگ بزرگی در گرفت شاهزاده به سمت پیرمرد رفت و گفت که آنها نمی توانند این مخلوقات را بکشند در جواب پیرمرد گفت اما می توانیم آنها را کند کنیم برو شاهزاده وزیر رو پیدا کن و بهش خاتمه بده. تا این کابوس هم تموم شه.

آنها وارد شدند و فرح که جلوتر از شاهزاده می دوید وارد اتاقی شد و شاهزاده قبل رسیدن در را بر رویش بستند . چندین مبارز زن و مرد به او حمله کردند اما شاهزاده نیروی تاریکش بازگشت و به سرعت آنها را تار و مار کرد. شاهزاده از طبقات بالاتر وارد شد و با کلی دردسر بالاخره خود را به فرح رساند آنها وارد بالابری شدند که مستقیما به بالای برج و طبقه اتاق سریر می رفت. فرح سوالات عجیبی همچون رنگ مورد علاقه شاهزاده را پرسید و او گفت آبی که منجر به مسخره شدن توسط شاهزاده ی تاریک شد. فرح گفت که درباره او هیچ چیز نمی داند و علت سوال کردنش همین است. بالاخره به باغ رسیدند. محوطه ای بزرگ که شامل چند طبقه از برج می شد. فرح بخاطر حمله مجدد مبارزان زوران از شاهزاده جدا شد. شاهزاده آنها را شکست داد و خود را به نزدیکی فرح رساند.
فرح در مورد پدرش پرسید و او پدرش را مردی خوب خواند سپس گفت نه یک مرد عالی بود، قوی، وفادار، مهربان و بخشنده خواند. اما آن حرفها بی فایده بودند و باید به راهشان ادامه می دادند. اما شاهزاده نمی توانست به کنار فرح برود و فرح در طبقات بالاتر بود پس شاهزاده او را جلوتر از خود فرستاد سپس خودش از راه دیگری به سمت اتاق سریر به راه افتاد. شاهزاده به سمت فرح که در طرف دیگر پل سنگی بود به راه افتاد که در یک لحظه وزیر سر رسید و فرح را گرفت. او از این که متحدی قدرتمند می شد گفت و اینکه می خواهد فرح را ملکه کند. شاهزاده گفت که بگذارد برود او فرح را رها کرد و شاهزاده به سمتشان دوید اما زوران با قدرت پل را خراب کرد و شاهزاده سقوط کرد. شاهزاده به سمت جایی می رفت که عمیق ترین نقطه برج بود جایی که هیچوقت نور آفتاب به آن نمی رسید قطعا جان سالم به درد نمی برد اگر دوباره قدرت تاریک پیدایش نمی شد.


شاهزاده که حالا همچون محیط اطرافش سیاه شده بود زنجیر دستش را به سمت میله ای پرت کرد و با قفل شدن آن خود را به سمت یکی از دیوار ها تاب داد. حالا شاهزاده نجات یافته بود که شاهزادهی تاریک شروع به حرف زدن کرد. اینکه چند بار دیگر باید جانشان را نجات دهد تا شاهزاده به او باور و اعتماد کند. او باید حضور و قدرت خود دیگرش را بپذیرد و حتی بگذارد که او بدنشان را کنترل کند. در همین حین که حرف زدن های او ادامه داشت شاهزاده در تاریکی به راهش ادامه داد. دخمه ها و پرتگاه هایی که تنها منبع نورشان مشعلی با شعله های آبی بود. شاهزاده یا باید آب پیدا می کرد یا شن زمان تا جانش را از دست ندهد. او به سرعت به راهش ادامه می داد و شن ها را پیدا می کرد. بالاخره شاهزاده به دری رسید و از آن عبور کرد . نوری سفید در میان تاریکی می درخشید. شاهزاده جلو رفت و متوجه شد که شمشیر پدرش است که تیغه اش می درخشد. اما او متعجب بود که سلاح پدرش آنجا چه می کرد. و او متوجه شد در آنطرف تر در چندقدمی اش جسد پدرش بر زمین افتاده. شاهزاده گریان به سمت او رفت و بغلش کرد. شاهزاده ی تاریک گفت که آاا دست بردار واقعا انتظار نداشتی که اونو زنده پیدا کنی. بعد این همه اتفاق هنوز امیدوار بودی و حالا چی باز می خوای از شن زمان برای برگرداندن این اتفاق استفاده کنی یا نه می خوای برگردی به جزیره و از اونجا همه این هارو مثل اولش کنی؟ شاهزاده فریاد زد نه او بلند شد و شمشیر پدرش را بدست گرفت او گفت که دیگر همانند بچه ای نخواهد بود که نتیجهی کارهایش را نمی پذیرد او اینبار اشتباهاتش را جبران می کند شاهزاده انرژی خود را جمع کرد و به خود فشار آورد و یکدفعه سیاهی از او رخت بست. صدای متعجب شاهزاده تاریک گفت این دیگه چیه؟ تو که آب نداری چطور… شاهزاده خطاب به او گفت که تو دیگر قدرتی بر من نداری به همان جای تاریکی که ازش درست شدی برگرد و دیگر مزاحمم نشو.


شاهزاده دیگر صدای همیشه مزاحم را نشنید او با کمک نور داخل شمشیر از میان تاریکی عبور کرد و با پیدا کردن اولین پرتو راه خود را به بیرون باز کرد. شاهزاده همچون قبل از داخل برج به راهش ادامه نداد بلکه راهی را انتخاب کرد که مهارت گذر از آن را دارد و آن بالارفتن از بیرون و روی دیوار برج بود.
شاهزاده به بالای برج رفت قصری بر بالای قصری دیگر او می رفت که با سرنوشتش روبرو شود.

زوران، فرح را بر بالای سکویی بر دیوار بسته بود و هنگامی که شاهزاده سر رسید پایین آمد و با او درگیر شد.
شاهزاده با زوران درگیر شد ضربات پی در پی رد و بدل شد که در میانش زوران گفت که او فنا ناپذیر است شاهزاده درجواب به او گوش زد کرد که فناناپذیر شاید اما شکست ناپذیر نیست بدن طلایی زوران همچون زره ای از او محافظت می کرد اما شاهزاده توانست چند ضربه به او وارد سازد. او چند تکه از دیوار را جدا کرد و با قدرتش شروع به چرخاندن آن در میدان مبارزه کرد شاهزاده توانست دو بار از میان سنگ ها عبور کند و به پشت او رفت و بالهایش را جدا کرد سپس شمشیر پدرش را وارد سینه اش کرد. زوران به بالا رفت و چندین سنگ را با خود بالا برد. شاهزاده شروع به بالا رفتن از سنگ ها کرد در حالی که زوران چند بار گوی های نیرو را به سمت او پرت می کرد تا سقوط کند شاهزاده خود را به بالا رساند. او در بالاترین نقطه شهرش بود ده ها متر بالای سقف برج بابل. او به سمت وزیر پرید و خنجر زمان را وارد سینه او کرد. هر دو پایین آمدند و شاهزاده شمشیر پدرش را از سینه او بیرون آورد. وزیر شروع کرد به فریاد زدن. شاهزاده خنجر زمان را بیرون آورد و سوراخ زخم شروع به درخشیدن کرد. زوران با فریاد گفت این چیزی نبوده که قولش را داده. او در انفجاری شنی به شن تبدیل شد. همزمان در داخل شهر همه سربازان تبدیل به شن و ماسه شدند و به سمت نوک برج حرکت کردند.

همه ی شن ها جمع شدند و تبدیل به کالینای شنی شدند. فرح که آزاد شده بود در کنار شاهزاده ایستاد. کالینا جلو آمد و گفت که این جهان جای او نیست او جایش را پیدا خواهد کرد همچون شاهزاده که پیدا کرد. او خنجر زمان را از شاهزاده گرفت و آن را محو کرد. سپس نقش های طلایی از بدن شاهزاده محو شدند و زنجیر از آن جدا شد و سیاهی دستانش از بین رفت. کالینا گفت: حالا آزاد باش شاهزاده سفرت دیگر به پایان رسیده. کالینا به آرامی محو شد.
صدای افتادن تاج طنین انداز شد. فرح گفت اون چی بود؟ تاج پدرش بود که غلطان به سمت شاهزاده آمده بود او خم شد تا آن را بردارد که متوجه شد مردی که اطرافش را تاریکی و دود فرا گرفته بر بالای سرش ایستاده است. او به بالا نگریست و خود تاریکش را دید. شاهزاده تاریک گفت: همه ی آنچه که مال توست در حقیقت متعلق به من است و من؛ چنین خواهد بود.
او زنجیرش را بر بالای سرش برد سپس به سرعت آنرا به شاهزاده زد. همه جا تاریک شد…

شاهزاده خود را در سقف برج یافت اما بدون هیچ نقص و شکستگی در دیوار و اطرافش که دقایقی قبل در نبرد با زوران ایجاد شده بود و البته او در مقابلش خود سیاهش را دید. او به شاهزاده گفت: چه انتظاری داشتی؟ که وقتی تو وزیر رو شکست دادی من ناپدید شم؟ اوه ولی تو خیلی بی بصیرتی، خشمت، غرورت، راه های خودخواهانه‌ت؛ آنها فرم و جسم به من می دهند. حتی وقتی که شن ها رفتن من به اندازه کافی توانایی داشتم که بمونم و وقتی وزیر رفت من می تونم جایگاهت رو بگیرم و بر قلمرو پادشاهی حکومت کنم و بدون شک کاری نیست که بتونی در مورد این بکنی.

شاهزاده با شمشیر پدرش بر او چند ضربه زد سپس او وارد دنیایی خیالی شد. از دور ساعت شنی قابل دیدن بود و باز خویشتن تاریکش در مقابلش. او باز سخن گفت :
با توانایی دستکاری کردن خود زمان، تو فرصتی برای تبدیل شدن به بزرگترین پادشاهی که تا به حال شناخته شده است داری. چه جنگ هایی که می تونستی مبارزه کنی چه بناهای یادبودی که می توانستی به افتخار خودت بسازی؛ چه زنانی رو می تونستی نگهداری.
اما تو من را شکستی شاهزاده. تو صاف و دلسوز هستی. تلاش های من برای متقاعد کردنت، به دنبال کسب افتخار برای گوش های ناشنوایت. بنابراین، من برای زمان خودم انتظار کشیدم؛ منتظر لحظه مناسب برای ضربه زدن شدم.
تو شایستگی آنچه را که بدست آورده ای، کنترل بر بزرگترین امپراطوری جهان را نداری. با قدرت شن ها تحت فرمانت می تونی به جهان حکومت کنی. تو آن را بر باد دادی شاهزاده، من با عدالت انجامش خواهم داد، پس باید مال من باشه!!!
شاهزاده فریاد زد تو فقط یک انگلی ، تو شایستگی هیچ چیز رو نداری !
اما آیا این من نیستم؟ آیا من آن را به دست نیاورده ام؟ آیا فکر می کنی هنوز اینجا برای من باقی می مونی؟ چند بار من تو رو نجات دادم؟ چند بار من مسیرت رو باز کردم، دشمنانت رو زمین زدم، ماموریتت رو یادآوری کردم؟ در حالی که همش تو واسه پدرت و کالینا و فرح گریه می کردی، چطور همه چیزای بد برای تو اتفاق می افته. بوهوو!! ، شاهزاده! شاهزاده گفت : کلماتت پوچ هستن، همیشه پوچ بودن. تو فقط یک روح ناامید و خودخواه هستی.
شاهزاده در توهمی بی پایان بود او تصاویری از گذشته اش دید او, به سمت کشتی اش که در راه جزیره زمان بود سقوط کرد اما خود را بالای محراب طوفان شن یافت که خاموش شده بود.
شاهزاده تاریک ادامه داد: اگر من خودخواه هستم، شاهزاده، دلیلش اینه که تو اینطوری هستی. اگر من بی رحم و بی پروا هستم و فاقد اخلاقم، به این دلیله که تو هستی. من به وسیله ی وزیری دیوانه جادو نشدم ؛ من، تو هستم. شاهزاده جواب داد: نه، من اشتباه راه هایم را دیده ام، و من خطاهای گذشته ام را جبران کردم. من دیگر اون شخصیت نیستم.
شاهزاده به راه رفتن ادامه می داد و خود دیگرش را که مدام ظاهر می شد را با شمشیر پدرش می کشت .
شاهزاده تاریک گفت : فصل ها تغییر می کنند، سلیقه ها عوض می شوند. اما مردم … مردم هرگز تغییر نمی کنند. تو خودت رو فریب می دهی و چیزی غیر این نیست. با من مبارزه نکن شمشیر خود را زمین بگذار و منو بپذیر.
اما باز شاهزاده ضربه زد و در جواب اینبار شنید: پس منظورت اینه که منو بکشی، زمین بزنی مثل همه دشمنانت؟ شمشیرتو بچرخون شاهزاده! خواهیم دید که چگونه کار خواهدکرد. اما شاهزاده با عصبانیت به ضربه زدن ادامه داد. شاهزاده تاریک ادامه داد :
چنین خشونتی، خشم تو فقط برای تغذیه ام است. بنابراین باید بپرسم آیا واقعا تغییر کرده ای؟ بعد این همه، من هنوز هم درست اینجا جلوی تو ایستاده ام.

شاهزاده خود را در اتاق فرح یافت اتاقی که هفت سال پیش در آن برایش داستانش را تعریف کرده بود اتاقی که وزیر را برای اولین بار کشته بود. فرح ظاهر شد و شاهزاده را راهنمایی کرد که راه درست را پیدا کند آنجا را ترک کند و بیدار شود. شاهزاده خود را در محاصره ده ها شاهزاده تاریک دید و با زدن هر یک از آنها چند تای دیگر ظاهر می شد. او در اتاقی سلطنتی با چندین ستون بود که دو سریر پادشاهی در آن قرار داشت. یکی سالم و شبیه سریر پادشاهی پدر شاهزاده در سمت چپ و دیگری در سمت راست اتاق که همان شکل را داشت اما همچون خوی پلید شاهزاده سیاه بود و نقش هایی طلایی داشت. در بین دو سریر پلکانی رو به بالا قرار داشت که به سمت درخششی سفید منتهی میشد. شاهزاده تاریک مدام حرف میزد. اما شاهزاده شروع به دویدن به سمت روشنایی کرد. شاهزاده تاریک با نگرانی گفت
نه! چه کار می کنی؟ منو نادیده نگیر! منو پشت سرت رها نکن! نهههه!
شاهزاده به سمت روشنایی رفت و سپس، بیدار شد. او متوجه شد که تا حالا خواب بوده. صورت زیبای فرح اولین چیزی بود که او دید. او گفت شاهزاده، تو حالت خوبه؟ شاهزاده درحالی که بلند می شد گفت من فکر می کنم، فکر می کنم که بالاخره تموم شد. فرح خندید.
آری سر انجام این سفر به پایان رسیده بود و شاهزاده توانسته بود بزرگترین دشمنش را که همان غرور و خودخواهی و دیگر خصوصیات بدش بود را شکست دهد خصوصیاتی که آنقدر رشد کرده بود که سعی داشت او را نابود کند و خود را جایگزینش کند حالا از بین رفته بود.
فرح و شاهزاده به کنار نرده رفتند و به شهر نگاه کردند. فرح با کم رویی به شاهزاده گفت: شاهزاده هنوز چیزی هست که من نفهمیدم، واقعا تو چطور اسمم را می دانستی؟ شاهزاده خندید و شروع کرد به تعریف همه ی داستان از اول.

او گفت : اکثر مردم فکر می کنند زمان مانند رودخانه ایست که سریع و مطمئن در یک جهت حرکت می کند. اما من ظاهر زمان را دیده ام، و می توانم به شما بگویم: آنها اشتباه می کنند. زمان اقیانوسی طوفانیست. شما ممکن است تعجب کنید که من کی هستم یا چرا من این را می گویم. بیاید و من برایتان یک داستان که مانندش را هیچ کس تا به حال نشنیده به شما بگویم…

گردآورنده: مهرداد رشیدی

ادامه دارد…

 

درباره ی Ragnar Lothbrok

همچنین ببینید

گرگینه ها نمی گریند / جلد اول / هدر دیویس (کامل)

درود دوستان عزیز امروز با ارائه جلد اول از مجموعه گرگینه ها نمی گریند به …

دیدگاهتان را بنویسید