یکشنبه , خرداد ۲۶ ۱۳۹۸
آموزش وردپرس
خانه / آخرین اخبار / داستان های شاهزاده پارس / قسمت چهارم / شن های فراموش شده

داستان های شاهزاده پارس / قسمت چهارم / شن های فراموش شده

داستانهای شاهزاده پارس
قسمت چهارم
شن های فراموش شده

زمان رویدادن اتفاقات این بازی پس از بازی شن های زمان و قبل از جنگجوی درون می‌باشد. زمانی که شاهزاده شن هارا رها کرد داهاکا ماموریت یافت او را شکار کند. هفت سال طول کشید و در این مدت اتفاقات بسیاری روی داده بود، اتفاقاتی همچون ماجرای شنهای فراموش شده و نیز نبردهای شاهزاده پارس که در انتهای این مقاله به آن خواهیم پرداخت.

شاهزاده‌ی پارس وارد مکانی شد که آن را آشنا می‌دانست. در زمان دور هنگامی که در کاخ شهر آزاد برای یافتن ظرف شنی می‌رفت چندین دفعه متمادی مکانی اسرارآمیز پیدا می‌کرد. پل ها و راه هایی که به ظرفی پر از آب گوارا ختم می‌شد و هنگامی که از آب می‌نوشید خستگی اش رفع شده و سلامتی اش باز می‌گشت. هرگز معلوم نشد که ماجرای این مکان عجیب چیست. جایی که به محض خروج از آن، ورودی اش ناپدید می‌شد. هرگز معلوم نشد، البته تا حالا و اکنون قرار است پرده از خیلی از رازها برداشته شود…

شاهزاده به دستور پدرش برای آموختن شیوه حکومت کردن و فرمانروایی به سمت قلمرو برادرش یعنی فرزند ارشد شاه شرمن، مالک عازم سفر شد. اما وقتی که او به آنجا رسید متوجه حمله ارتش دشمن به این قلمرو باستانی شد که مدت ها پیش متعلق به شاه سلیمان بزرگ بود. حمله به امید یافتن گنج هایی باستانی و البته فراموش شده آن سرزمین بود. شاهزاده‌ی پارس به دنبال برادرش رفت و توانست از دور شاهد نبرد باشد. او تصمیم به ملحق شدن به برادرش را گرفت. البته اسب سواری تا میدان کارزار را انتخاب نکرد و مثل همیشه بالارفتن از صخره ها و دیوار ها را در پیش گرفت و پس از عبور از سقف ها و گنبد ها خود را به دیوار قلعه بزرگ رساند. شاهزاده از دور برادرش را صدا زد یکی از سربازانش به سمت او برگشت و تیری به سمت او پرت کرد که البته به شاهزاده نخورد. او گفت پس اینطوری از خانواده ات استقبال می‌کنی؟ مالک سرباز را از پرتاب تیر دوم باز داشت و به برادرش گفت که موقع خوبی برای ملاقات انتخاب نکرده است و شاهزاده در جواب به او گفت که این اوست که موقع خوبی برای جنگ انتخاب نکرده است. یک دروازه‌ی آهنی راه مالک و چند سربازش را بسته بود و او از شاهزاده خواست که دروازه را باز کند. شاهزاده انجامش داد ولی نتوانست به آنها ملحق شوند و به آنها گفت که بروند و بعدا خود را به آنها می‌رساند. بالاخره شاهزاده در تالار گنج ها برادرش را یافت. مالک گفت که او همانگونه که گفته بود راهش را یافته بود و یک جنگجو بود همچون آنی که پدرشان از آن گفته بود. مالک هدفش را بیان کرد. او به دنبال تحت کنترل گرفتن نیرو ها و سربازان سلیمان بود و از این نگران بود که این کنترل به دستان دشمن بی‌افتد. ولی اصرار شاهزاده به رفتن از آنجا و بیخیال ماجراشدن بی فایده بود.

مالک شی عجیبی از لباسش بیرون آورد که با چرخشش از میان آن را به دو صفحه متصل به هم تبدیل کرد سپس شی را که حالا یک کلید بود در سوراخی به خصوص زیر مجسمه سرِ فیلی وارد کرد و آنرا چرخاند. در سوراخ هایی در بالای دیوار شن هایی به همراه ذراتی درخشان بیرون ریختند و سرازیر شدند. کلید از سوراخ بیرون آمد و با افتادنش به زمین تبدیل به دو مدال که همچون نمادی از خورشید بود شد. شاهزاده و مالک هرکدام یکی از مدال ها را برداشتند. در ادامه شاهزاده که اصلا از شن و ماسه های این چنینی خاطرات خوبی نداشت به برادرش که قصد لمس آن را داشت هشدار داد که لمسش نکند. این شنها گنجی فراموش شده نبودند بلکه نفرینی فراموش شده بودند. یکی از سربازان خم شد و مشتی شن برداشت و گفت که فقط شن است اما یکدفعه از زیر پایش و به دنبالش در جاهایی دیگر از سطح زمین تالار اسکلت هایی شروع به بیرون آمدن کردند. سربازان بیچاره با لمس شدن توسط اسکلت ها به مجسمه هایی خاکی تبدیل شدند. سپس همه جا شروع به لرزیدن کرد و مجسمه سر فیل بالای سر شاهزاده و مالک سقوط کرد و مالک و البته شاهزاده با پرشی در دو جهت مخالف خود را نجات دادند اما راه پشت سر شاهزاده خراب شد و نتوانست به تالار برگردد. شاهزاده متوجه یک ورودی عجیب شد که انگار دری از جنس آب دارد. او از آن عبور کرد و خود را در مکانی سماوی یافت. و البته جایی آشنا.

او به سمت ظرف آبی رفت که زیر جایی شبیه آرامگاه قرار داشت. شاهزاده چهره زنی را در آب دید سپس هیبت زن که از جنس آب بود بیرون آمد و ثانیه ای بعد شکلی انسانی گرفت. شاهزاده تعریف کرد که چطور به آنجا رسیده بود سپس از مکان برادرش پرسید و این که او کیست و از سربازان سلیمان چه می‌داند.
آن زن گفت : ما رازیه، ملکه ی مارید ، نگهبان آبها و متحد شاه سلیمان هستیم. اما شاهزاده گفت که این غیر ممکن است چون این مربوط به بیش از هزارسال پیش است. اما رازیه گفت که از جن هاست و آنها عمری کوتاه همچون انسانها را ندارند. او از سربازان اسکلتی گفت و اینکه آنها متعلق به شاه سلیمان نبوده و درحقیقت برای نابودی او بوده اند. و لمس دیگران توسط دستانشان باعث اضافه شدن به این سربازان خواهد شد. اما یک راه نجات برای خلاصی از این موقعیت بود پیدا شدن و کنار هم قرار گرفتن هردو مدال کنار هم تا آنها زندانی شوند. شاهزاده گفت که یکی از آنها در نزد برادرش است. رازیه گفت پس باید سریعا او را بیابد. رازیه جلو رفت و با اشاره او قدرت کنترل زمان به شاهزاده داده شد. او برای رد شدن سریع از دشمنان به زمان بیشتری نیاز خواهد داشت و زمانی که شاهزاده کلمه‌ی خیلی آشنای زمان را شنید تعجب کرد. رازیه آخرین هشدارش را داد. سربازان توسط یک شیطان به نام راتاش رهبری می‌شوند و اگر شاهزاده او را دید فقط باید بگریزد و تنها به فکر یافتن مدال دوم باشد. شاهزاده پس از این که به تالار ها بازگشت به سرعت به راهش ادامه داد اما مبارزه با موجودات اسکلتی و نیز وجود تله و دام های بیشمار او را آهسته می‌کرد. او بالاخره برادرش مالک را یافت در نقطه ای نچندان دور تر از خود. شاهزاده به او گفت که برای متوقف کردن این کابوس باید مدالیون هارا به هم وصل کنند اما مالک قبولش نکرد و به شاهزاده گفت که راهی برای آمدن به نزدش را بیابد اما به او هشدار داد که همه جا تله قرار گرفته است و مواظب باشد.

شاهزاده به ادامه مسیر نامشخص خود ادامه داد. او توانست راتاش را ببیند. هیولایی سرخ و پر قدرت که بر سقف عمارت ها می‌رفت. او دیوی شنی را از دل زمین فرا خواند درحالی که به زبان فارسی می‌گفت زمین باید بلرزد. او به دیو احظار شده گفت که فرزند سلیمان را پیدا کنند و بکشند. شاهزاده به خود گفت که رازیه درست می‌گفت و راتاش بسیار قدرتمند است. در ادامه شاهزاده با آن دیو روبه رو شد و آن را کشت. سپس خودش را به مالک رساند و باز در دو جای دور از هم. مالک گفت که درحالی او سربازان شنی را می‌کشد شاهزاده باید دروازه ها را ببندد تا این مخلوقات شنی از آنجا بیرون نروند. مالک گفت که هرچقدر از این موجودات را می‌کشد حس می‌کند قدرتمند تر شده است. شاهزاده پس از بستن دروازه ها به نزد او بازگشت. مالک گفت که چرا او عجله دارد او می‌تواند یک به یک همه شان را بکشد. شاهزاده گفت می‌تواند همینجا تمامش کند و اینکه مدال خود را به او بدهد تا آن را با مال خود یکی کند. مالک نپذیرفت و گفت که چرا خودش مدالش را نمی‌دهد. و زمانی که تردید او را دید از آنجا رفت.

شاهزاده به نزد رازیه بازگشت. رازیه دوباره تاکید کرد که دو مدال یکی شوند و اینبار به او قدرت آب را داد. شاهزاده پس از مبارزه های بسیار با اسکلت ها و دیگر موجودات شنی به راهش ادامه داد و اینبار مالک بود که او را پیدا کرد. شاهزاده به او گفت که مدال ذهنش را تغییر داده. مالک گفت که آیا واقعا می‌خواهد آن موجودات بروند یا اینکه کنترل این قدرت را برای خودش می‌خواهد. شاهزاده گفت که اگر او این ماجرا را متوقف نکند خودش این کار را می‌کند. سپس گفت مدال را به من بده. مالک گفت نه و شاهزاده درحالی که دستش را به سمت مدال برادرش پیش می‌برد گفت این یک سوال نبود. مالک برادر کوچکتر خود را به سمتی پرت کرد و به او گفت که آن مکان را ترک کند و برنگردد. مالک رفت و هنگامی که شاهزاده گفت صبر کن او توجهی نکرد. شاهزاده از مسیر خود به راهش ادامه داد. تا اینکه راتاش با پرتاب گلوله های جادویی به او حمله کرد. شاهزاده توانست فرار کند و متوجه شد که راتاش به سمت اتاق سریر می‌رود. پس او نیز به آنجا رفت و هنگامی که سر رسید مالک در حال مبارزه با او بود. راتاش با ضربه ای از پهنای شمشیرش او را از خود دور کرد سپس شاهزاده وارد میدان شد. و پس از دقایقی جان کاه او توانست راتاش را به زانو درآورد. و در لحظه آخر مالک سر رسید و شمشیرش را بر پشت راتاش وارد کرد. راتاش از بین رفت اما تمامی قدرتش وارد مالک شد. مالک ناله کنان درحالی که دستانش را بر سرش گذاشته بود دیوانه وار شروع به دویدن کرد و دیوارها را با قدرت تازه بدست آورده اش از سر راهش از بین برد.

شاهزاده که نتوانست به دنبالش برود به نزد رازیه برگشت. رازیه به او گفت که مالک راتاش را نکشته است بلکه راتاش او را کشته. شاهزاده گفت که چنین نیست. رازیه اما تاکید کرد که با اینکه آن، چیزی نیست که دیده اما اتفاق افتاده است و قدرت راتاش خود را وارد بدن او کرده و به همین دلیل بوده که رازیه به شاهزاده هشدار داده بود با او مبارزه نکند. اما شاهزاده قانع نشد و گفت مالک قوی تر از آن است و با قدرت راتاش می‌جنگد و پیروز می‌شود. رازیه گفت که حتی اگر چنین باشد او باز باید بمیرد. اگر شاهزاده راتاش را نکشد مردم مالک یعنی مردم خود شاهزاده نیز همگی ازبین خواهند رفت. شاهزاده گفت کشتن راتاش یعنی کشتن مالک و او نمی‌تواند چنین کند. رازیه باز با او بحث کرد و در آخر به او سرعت باد را داد. شاهزاده دوباره رازیه را ترک کرد و به قصر بازگشت. او مالک را یافت که دیوانه وار می‌جنگید و موجودات شنی را از بین می‌برد. شاهزاده هرچقدر صدایش زد بی فایده بود. مالک نقابش را بر صورتش زد و دور شد. او هرچقدر از سربازان شنی می‌کشت قوی تر می‌شد و از جایی به بعد حتی جسمش نیز بزرگ تر شد و تا جایی پیشرفت که همچون هیولایی بزرگ شد و حتی یک جفت شاخ پیچ خورده رو به بالا بر سرش رویید.

شاهزاده فریاد زد که با قدرت راتاش مبارزه کند و اجازه ندهد کنترلش کند. اما مالک بدون توجه به او با پریدنی بزرگ به سمت دیگری از شهر نفرین شده رفت. شاهزاده دنبالش کرد و او را یافت. مالک / راتاش چند سرباز پارسی را تبدیل به مجسمه شنی کرد و شاهزاده را از خود دور کرد در همین حین صدای رتاش شنیده شد که باحالتی کشیده گفت: او یکی از کسان بیشماری بود که باید کشته بشه. شاهزاده توانست خود را دور کند. او به خودش گفت که رازیه درست می‌گفت نمی‌شود نجاتش داد. سپس شاهزاده به نزد رازیه بازگشت و اینبار عصبانی بود. او گفت که به رازیه اعتماد ندارد. شاهزاده گفت که می‌داند مالک خودش نیست اما باید راهی برای نجاتش باشد. رازیه گفت که اگر راتاش از بین نرود دنیا در خطر می‌افتد. شاهزاده گفت زمانی که او جوان تر بود پدرش جنگی به راه انداخت و برادرش مالک بود که برای اولین بار به او گفت چگونه شمشیر به دست بگیرد و حالا نمی‌تواند او را بکشد. رازیه باز یاد آوری کرد که او راتاش است نه برادرش و بالاخره شاهزاده قبول کرد و از چگونگی شکست راتاش پرسید و رازیه به او قدرت خودش را که شامل خاطراتش از شهر رِکِم بود را داد.

شاهزاده و رازیه شروع به گشتن در شهر کردند. رازیه از تاریخ شهر گفت و زمانی که جن ها و انسانها با هم همکاری می‌کردند اما راتاش مخالف این همکاری بود. شاهزاده به کمک رازیه از مسیر های دشوار و صعب العبور رد شد و خود را به محلی در زیر زمین رساند و در آنجا شمشیری قدیمی یافت. او به نزد رازیه برگشت و رازیه خود را وارد شمشیرش کرد تا بتواند به راتاش صدمه بزند. شاهزاده به دنبال راتاش رفت تا او را بیابد و در راه مجبور به مبارزاتی با سربازان و هیولاهای شنی شد. اما طوفانی شنی سر رسید و در میان آن راتاش / مالک قدم می‌زد. اندازه او به حدی بزرگ شده بود که شاهزاده به اندازه یک بند انگشت او هم نمی‌شد. کل شهر تکه تکه شد و تکه های سنگ به آسمان رفت. شاهزاده در میان طوفان توانست خود را به سینه دشمن کوه پیکرش برساند و شمشیرش را وارد مدال سازد. سپس همه جا آرام گرفت. شهر ویران بر زمین پخش شد و سربازان پارسی که تبدیل به مجسمه شده بودند به شکل انسانی شان بازگشتند. شاهزاده توانست مالک را بیابد که به حالت عادی بازگشته بود اما درحال مردن بود. شاهزاده گفت که متاسف است اما مالک گفت که اوست که متاسف است مالک گفت که او زندانی شده بود و شاهزاده حقیقت را گفته بود و این او بود که گوش نداده بود. سپس اضافه کرد که تو مارا نجات دادی. شاهزاده گفت که می‌رود کمک بیاورد اما مالک گفت که برای او دیر است او گفت که از قول او به پدرشان بگوید که شاهزاده از خود شاه سلیمان نیز قوی تر است. مالک در آغوش برادر جوانترش جانش را از دست داد. شاهزاده شمشیرش را پیدا کرد اما دیگر صدای رازیه نیامد. او شمشیر را به زیر زمین شهر بازگرداند شهری که رازیه آن را خانه می‌نامید. سپس شاهزاده آنجا را ترک کرد و به نزد پدرش باز گشت تا همه ماجرا را برایش تعریف کند.

داستانهای شاهزاده پارس
بخش پایانی
نبرد های شاهزاده پارس

شاهزاده مدتی پس از واقعه شن های فراموش شده و از دست دادن برادرش متوجه تعقیب شدنش توسط داهاکا می‌شود زیرا اون از سرنوشتش فرار کرده، زمان رو فریب داده و در مرگ خودش تقلب کرده. او برای یافتن چاره و راهی برای فرار از داهاکا شروع به سفر به قلمرو های گوناگون می‌کند اما شکست این سرزمین ها در نبرد تنها چاره اوست. شاهزاده در طی سفر خود با شیاطینی افسانه ای به نام دِیواس که از جعبه هایی که خودش بازشان کرد می آمدند نیز می‌جنگد که اهل سرزمین افسانه ای آرِسورا هستند و نبردی بین این قلمرو و سرزمین پارس رخ می‌دهد که در نزدیکی هند قرار دارد. او حتی با شاهزاده کالیم از هند نیز مبارزه کرد. او برادر عشق از دست رفته شاهزاده یعنی فرح بود. نبردهای طولانی شاهزاده را از جوانی ماجراجو تبدیل به مردی جنگجو و خشن و ناآرام کرد کسی که همیشه باید نگران حمله داهاکا بماند.

گردآورنده: مهرداد رشیدی

پایان.

درباره ی Ragnar Lothbrok

همچنین ببینید

بوسه های خون آشام / جلد سوم / دهکده خون آشام (کامل)

درود دوستان عزیز امروز با ارائه جلد سوم از کتاب بسیار زیبای بوسه های خون …

دیدگاهتان را بنویسید